تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۳ | ٩:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : کورش

 

بیـــا بـــاز هــم خـــودمــان را بــه نفهـمـی بـــزنــــیم !
گـاهـی بفـهـمی ، نفـهـمی .. نفـهـمـی ، اوج ِ فــــهم اسـت !

&&&&&

معشوقه ای پیدا کرده ام
به نام روزگار . . .
این روزها مرا درآغوش خویش
سخت به بازی گرفته است !

&&&&&

آدم ها دروغ نمی گن
اگر چیزی می گویند صرفا ” احساسشان ” درهمان لحظه ست …
نباید روش حساب کرد …

&&&&&

همــه ی مـــا
فقــط حســـرت بــی پــایــان یــــک
اتفــــاق ســـاده ایـــم
کــــه جهــــان را بـــی جهــــــت ،
یــــک جــــور عجیبــــی جــــدی گرفتـــــه ایــــم … !

&&&&&

وقــتی همه چیز خوبه
میترسم …
مـا به لنگیدن یکــــ جایِ کار
عـــادت کـــرده ایـــم . . .

&&&&&



بیـــا بـــاز هــم خـــودمــان را بــه نفهـمـی بـــزنــــیم !
گـاهـی بفـهـمی ، نفـهـمی .. نفـهـمـی ، اوج ِ فــــهم اسـت !

&&&&&

معشوقه ای پیدا کرده ام
به نام روزگار . . .
این روزها مرا درآغوش خویش
سخت به بازی گرفته است !

&&&&&

آدم ها دروغ نمی گن
اگر چیزی می گویند صرفا ” احساسشان ” درهمان لحظه ست …
نباید روش حساب کرد …

&&&&&

همــه ی مـــا
فقــط حســـرت بــی پــایــان یــــک
اتفــــاق ســـاده ایـــم
کــــه جهــــان را بـــی جهــــــت ،
یــــک جــــور عجیبــــی جــــدی گرفتـــــه ایــــم … !

&&&&&

وقــتی همه چیز خوبه
میترسم …
مـا به لنگیدن یکــــ جایِ کار
عـــادت کـــرده ایـــم . . .

&&&&&

آدما مترسک سر جالیز نیستن؛
که وقتی واسه کلاغای دلت تکراری شدن عوضشون کنی؛
پس یه کم در مورد آدما منصف باش؛
تا مترسک یکی دیگه نشی …!


&&&&&

ای کاش انسانها؛
همان قدر که از ارتفاع می ترسیدند؛
کمی هم از پستی هراس داشتند …!

&&&&&

بلند بخوان؛
درشت بنویس؛
آویزه ی گوشت کن که :
«تقوا» آن نیست؛
که با یک «تق»، وا برود …

&&&&&

بـه بودن ها ، دیـر عـادت کن
و بــــه نبــودن هــا ، زود …!
آدم ها ، نبودن را بهتر بلدند

&&&&&

حوا بودن تاوان سنگینی دارد …
وقتی آدمـ ها برای هر دمـ و بازدمـ
هوا نیاز دارند …

&&&&&

دیگر بوی آدمیزاد نمی دهیم !
گرگ ها هم برای خوردنمان ناز میکنند …

&&&&&

خــِـــــــرَد ،
تا به زنـــــان میرسد…
نامش میشود مـــَــــــکـــر …
و مــَــکر ، تا به مـــــــردان میرسد…
نامش میشود…
عـــَـقــــــــل…

&&&&&

از اسب که بیفتی
اسیر سرزنش خاک می شوی
در این سرزمین ،
سقوط آزاد هم ممکن نیست …

&&&&&

نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !
نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . .
دست ِ قاضـــــــــی داد !
نباید بی تفاوت !
چتر ماتـــــــــــــــــم را . . .
به دست ِ خیــــــــــــــــس باران داد !
کبوترها که جز پرواز ، آزادی نمی خواهند !
نباید در حصار میـــــــــــــله ها
با دانه ی گنــــــدم . . . به او تعلیم مانـــــــــــدن داد

&&&&&

نگران نباش
حال من خوب است
فقط کمی بزرگتر شده ام
عقلم قد کشیده
شعورم متبلور شده
دلتنگی هایم کوچک شده اند
و در فاصله کوتاه  لبخندها و اشکهایم
آموخته ام زندگی کنم…

&&&&&

ایـــن روزهــــا خــوابــــم نمـی آیــد …
فـقــط مـــی خـــوابـــــم
کــــه بیـــــدار نبــــاشــــم!

&&&&&

دخـــــــــــــــــــــــتری
که تمام دغدغه اش
ست کردن رنــگ لـباس و رژ لبش می باشد
چه می داند از درد های یک مرد…

&&&&&

گرگ شده اند اینروزها…
کافی است سر به زیر باشی با بره اشتباهت میگیرند
خیز برمیدارند برای دریدنت…

&&&&&

دلم اصرار دارد فریاد بزند؛
اما . . .
من جلوی دهانش را می گیرم،
وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد . . .

&&&&&

درد یعنی‌ سرت به همون سنگی‌ بخوره که به سینه میزدی …

&&&&&

دیگر از تنهــــــایی خستـــــه شده ام …
به کلاغــــها زیر میـــــزی میــــدهم ،
تا قصـــه ام را تمــام کنند . . .

&&&&&

کاش من هـــــم دکمــــه alt+shift داشتــــم
تا وقتی حرفهـــــایم را نمی فهمیــــدی
زبان گفتـــه هــایم را عوض مـــی کردم

&&&&&

دیگر آرزویـــی ندارم!
اگر خودم نـــه ،
حداقـــل
موهایــم سپیــد بختــــ شدند عاقبتـــ !

&&&&&

“دیگران” همیشــه برایم ” گـــران ” تمـــام شده اند
بجــای آن که ” نگرانــــم ” شوند

&&&&&

همیـشه سکـوت خــوب نیــست
گـاهـی خُـرد میشوی زیـر بـار حـرفهـای نـگفتـه
غافـل از اینکـه بــه تـو تـهمـت بـی جنـبگـــی میــزننــد…

&&&&&

به آخر تلخــــی نزدیکیــــم
مگر دســــت های خدا شیرینمــــان کند!

&&&&&

سعی نکن متفـــــاوت باشی
فقط خـــــوب باش
این روزها خــــوب بودن به اندازه کافی متفـــــاوت است

&&&&&

دنیا پر از تباهــــی است،
نه به خاطر وجـــود آدمهای بد، بلکــه به خاطـــر سکـــوت آدمهـــای خـــوب

&&&&&

این روزا درسرزمینی زندگی میکنم،
که دویدن سهم کسانیست که نمیرسند،
و رسیدن سهم کسانیست که نمی دوند..!

&&&&&

ساده هستم
ساده می بینم
ساده می پندارم زندگی را
نمیدانستم جرم می دانند سادگی را
سادگی جرم است و من مجرم ترین مجرم شهرم
ساده می مانم…
ساده میمیرم…
اما…
ترک نمی گویم پاکی این سادگی را …

&&&&&

زنــــدگـــی تـــاس خـــوب آوردن نــیــســت!
بـــا تــــــاس بـــد، خــــوب زنــــدگـــی کــردن است!

&&&&&

هر وقت بین دوتا انتخاب مردد بودی ؛
شیر یا خط بنداز !
مهم نیست شیر بیفته یا خط …
مهم اینه که اون لحظه ای که سکه داره رو هوا می چرخه ،
یه دفعه بفهمی :
دلت بیشتر میخواد شیر بیفته ، یا خط …

&&&&&

بـه فـــقـر ِ احــسـاس ِ”انـــسـانیّـــت”دچــــار شــدیـــم !
نــسلی که دردش را ،
کیـبـوردها ..
پیامک ها ..
و ..
تـلفن هـــای ِ پـی در پـی مـی فهمـــنـد …

&&&&&

هـر چہ از دست میـرود بگذار بـرود …
چیـزی ڪہ بہ اِلتمـاس آلـوده باشد نمیخواهمـ …!
هـر چہ بـاشد حتی زنـدگی …!

&&&&&

جایت را با دیگری پُر میکنند احساس … سیری چند؟؟!
آدم هــای عجیبـــی دارد اینجــا !
دوستــی هــایشان نـــاگهانی ســت
دلبستــن شـــان غریـــب است و رفتــن شان آشنـــا …!

&&&&&

آلـــیــــس کـــجـــایـــی؟!
بـــیـــا …
ایـــنـــجـــا عــجــیـــب تــریــن ســـرزمــیــن دنـــیــاســت . . .

&&&&&

دنیای من
پر از دستهایست
که خسته نمی شوند
از نگه داشتن
نقاب ها . . . !

&&&&&

با خطی زیبا در آخرین صفحه اش نوشته بود :
مراقب باش؛
دست روزگار هلت میده …
ولی قرار نیست تو بیفتی …
اگر بی تاب نباشی و خودت را به آسمان گره زده باشی اوج میگیری …
به همین سادگی …

&&&&&

دَم از بازی حکم میزنی!
دَم از حکم دل میزنی!
پس به زبان “قمار” برایت میگویم!
قمار زندگی را به کسی باختم که “تک” “دل” را با “خشت” برید!
باخت ِ زیبایی بود!
یاد گرفتم به دل ، “دل” نبندم!
یاد گرفتم از روی “دل” حکم نکنم!
دل را باید بُــر زد جایش سنگ ریخت که با خشت تک بــُری نکنند!

&&&&&

خــدا جـونـــم
یــه بـــار reset کـن لطفـــا ؛
زنـدگــی خیلیــــا هَنـــگ کـــرده …

&&&&&

کـاش آدمـا
مثل ِ فـایل های ‌تو اینـترنـت بودن!
هـرکـی رو خـوشت می اومد
میتـونستـی دانلود کـنی واسـه خودت …

&&&&&

روزگــار عجیبی شــده…
حتی وقتی میخـندیـم
منظـورمـان چیـزه دیگـریست …!!

&&&&&

تو‌ی رابطه هاتون گاهی سنگ بندازین تا عمقش براتون مشخص بشه . . .

&&&&&

یه زمانی آدمها دوست داشتن که اولین عشق یه نفر باشن…..
الان باید دعا کنن که آخریش باشن…

&&&&&

کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟
تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند …
از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟!
وقتی کســی جایت آمد …
دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟
تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند ….
میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه ……
فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود !
و این است بازی باهــم بودن … !!!

&&&&&

از ترس فاسد شدن ،
دلت را حراج نکن
خشک کردن هنوز هم جواب میدهد!

&&&&&

آدم هـا می آینـد….
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد …
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو
آن هـنگـام آغـاز می شـود
کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد
و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود
کـه تـــو می میـری ،
در حالـی کـه زنــده ای …

&&&&&

ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨــــﺪ:
ﺩﺭﺩﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﻪ ﺷﻮﯾﺪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ
ﺩﺭﺳـﺖ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ:
ﺯﻧﺪﮔــــﯽ، ﺁﻧﻘــــﺪﺭ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ
ﮐــــــﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻧﻮ،
ﺩﺭﺩ ﮐﻬﻨﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽﺷﻮد

&&&&&

این نیز بگذرد؛
مثل همه ی اتفاقات خوب و بد زندگی؛
مثل همه ی دوست داشتن هایی که؛
در ته صندوق خاک خورده ی زمان مخفی ماند؛
و هیچ کس نفهمیدشان؛
این نیز بگذرد، مثل زندگی …

&&&&&

میخواهم مدتی بخوابم!
نمی دانم چند روز؟
شاید روزی بیدارشوم
و دنیا به شکل دیگری باشد
و قلب آدم ها…

&&&&&

زندگی کن به شیوه خودت …
با قوانین خودت … !!!
مردم دلشان می خواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند …
برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی …
چه خوب … چه بد …
موضوع صحبتشان خواهی شد …!
پس زندگی کن به شیوه خودت …
چه خوب … چه بد …

&&&&&

درد ِ دل کـه می کنــی؛
ضعـف هـایـت، دردهـایــت را می گـذاری تـوی ِ سیـنی؛
و تعـارف می کـنی کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد بــردارنـد؛
تیــز کننــد …
تیــغ کننــد …
و بــزننـد بـه روحـت …!